هزار چهره ها

وحید فرازان:امسال ایام عید را مثل خیلی از اهالی محترم تهران ترجیح دادیم تا در خلوتی نسبی آن به سر ببریم، مهمانبازی کنیم و عید دیدنی و... سرگرمی دیداری عمدهامان هم دو برنامه بیشتر نبود: "کلاه قرمزی و پسرخاله و پسرعمهزا و گیگیلی و آقای مجری و خاله باران! و..." و "مرد دو هزار چهره". با اولی که کلی دچار نوستالوژی شدیم و کلی هم خندیدیم. هنوز هم زوج طهماسب و جبلی برای خیلیها جذاب است و دیدنی، به خصوص آن که ظهور مهمانهای جور واجور و گاه ناجور – مثل حاتمیکیا - در برنامه آنان باعث میشد تا بیشتر جذب دیدن قسمتهای مختلف آن بشویم. اوج کار ظاهرشدن ناگهانی "زیزی گولو" بود، در کنار "کلاه قرمزی" و حضور خانم برومند. جذابترین مهمان هم خود "حمید جبلی" بود که در نقش "آقای همسایه" خالیبند و پشتهم انداز به خانهٔ آقای مجری آمد. "باران کوثری" نشان داد، چندان چهرهٔ جذابی برای خاله شدن در برنامهٔ مخصوص کودکان ندارد و ...
اما "مرد دو هزار چهره" که در حقیقت قسمت دوم یا ادامهٔ سریال پارسال در همین روزها بود به نام "مرد هزار چهره"، ادامهای انتظارآفرین بود و بازهم دیدنی از مهران مدیری و تیم نویسندهاش. این بار شخصیت خود مدیری به عنوان کارگردان، یک خلبان و یک مربی تیم ایرانی از فرنگ آمده و رمالها و احضارکنندگان روح، مورد نوازش کارگردان و نویسندهها قرار گرفته بودند.
در قسمتهای ابتدایی شوخی با اعترافی که در پایان قسمت قبلی از زبان شصتچی میشنیدیم و آن روزها کلی طرفدار پیدا کرده بود، به عنوان مجلسگرم کن عروسی اوج دستانداختن آن اعتراف بود و حرفهای بعد از آن. حضور دکتر "امید روحانی" در نقش خودش، البته به عنوان منتقد، مقابل مدیری تقلبی! در برنامهای تلویزیونی نیز جالب بود و به خصوص سئوالی که مدیری در آخر برنامه از روحانی منتقد میپرسد:
- بببخشید برای من یه سئوالی اینجا پیش اومده...(با نگاه کردن به منتقدمدعو) منتقدی شغله؟ (با نگاه عاقل اندر سفیه منتقد روبرو میشود) یعنی منظورم این است که شما صبح تا شب فیلم میبینین، بعد پول میگیرین؟
- (منتقد مانده که چی بگه)...از دیدنت خوشحال شدم. خداحافظ!
مدیری هر دق و دلی داشت از منتقدان، در همین دیالوگ کوتاه خالی کرده بود، به علاوه کلامی که بعد به زبان میآورد، معادل منتقد "ایرادگیر سینما"! که خیلی بداخلاق بودند و اصلا اعصاب نداشتند. پشت صحنهٔ همان مصاحبه هم حرفهای مدیری واقعی است؛ وقتی کس دیگری در نقش تهیهکننده از مدیر شبکه درخواست دارد تا با قشری از مردم شوخی کند مثل دکترها، یا معلمها یا کشتیگیرها! که از آن طرف اظهار میشود که این کار باعث ناراحتی آنها میشود.
سه قسمتی که مدیری و نویسندهاش (امیرمهدی ژوله) با مربیان فوتبال نابلد از فرنگ آمده شوخی میکند، درست مصادف است با اولین شکست خانگی ایران مقابل عربستان. گرچه منظور اصلی نویسنده و کارگردان، آن چنان که در پیامکهای همان روزها نیز مشخص شد، شخص پرمدعایی مثل "افشین قطبی" بود، ولی مدیران باشگاهها و ورزشینویسها و سردبیران و... بیاخلاق هم بینصیب از طنز گزندهٔ مدیری نماندند. به خصوص استفاده از سیفون و دستشویی به عنوان نماد روابط مافیایی فوتبال باشگاهی ایران به نظرم بسیار مناسب بود.
اما قسمت آخر، که تایم کمی هم داشت، عصارهٔ سخن مدیری در "مرد دو هزار چهره" بود:
- خب؟
- بنده که آمدم در بغل قانون ...
- شما پریدی در بغل قانون.
- ...تو تمام این مدتی که اظهارات رو گفتی و من هم نوشتم دروغ هم گفتی؟
- بعله...
- کجاش رو؟
- در باره اون مار. اون مار کوچک بودند وبنده رو هم نگاه نمی کردند و نیش هم نداشتند. بعد آتش هم از دهانشون هم در نمیآمد و زنگوله هم نداشتند.
- این رو که خودم هم می دونستم. حرف آخر آقای شصت چی؟
- بنده تصمیم گرفتم که با این کارهایی که در این مدت یاد گرفتم، یه شغل شرافتمندانه انجام بدم از این به بعد.
- با این کارهایی که یاد گرفتی؟ تو باورت شده شصتچی؟
- پلانهایی را که من جای آقای مدیری گرفتم موجود هست و دوستان خودشون به بنده گفتند : تو چیز دیگهای هستی. بعد هواپیمای موتور آتیش گرفته رو با چهارصد مسافر عین باقلوا نشوندم، آب تو دل کسی تکون نخورد. در فوتبال هم نتیجهها مشخص هست چهار تا ...نه خیر سه تا برد دارم، دو تا مساوی دارم و یک باخت که آن هم علتش ناداوری بود که همان آفساید را ...(زیر نگاه بازجو – پژمان بازغی - حرفش را میخورد)
- ما ممکنه دیگه هیچوقت همدیگهرو نبینیم، ولی دلم میخواد یه سئوال شخصی ازت بپرسم. اگه همین الان بهت بگن تو آزادی چیکار می کنی؟
- (بعد از کمی فکر) برمیگشتم به دوران کودکیم . سرم را می گذاشتم روی پای مادرم، ایشان برای بنده لالایی بخونند. بعد بستنی یخی میخوردم، با بچهها در کوچه فوتبال بازی میکردیم به بنده می گفتند "مسعود تیردروازه".(تلخ می خندد) بعد ...ولی خب اینها که هیچکدام نمیشن...بنده خواهش میکنم بنده رو بفرستید به یه یک جای خیلی دور که کسی بنده رو نشناسه، بعد بنده رو دوست داشته باشند، بعد بنده دوستشون داشته باشم و بعد کسی ندونه که اصلا چه اتفاقاتی افتاده؛ بنده چه کارهایی کردم، میخوام یه جوری بشه که از اول شروع کنم، یعنی نه دیگه کسی رو اذیت کنم و نه دیگه کسی اذیتم کنه؛ از اول شروع کنم یه جور دیگه.
و بعد نگاه معصومانه او رو به ما که میخواهیم در باره همه کارهای مسعود شصتچی قضاوت کنیم. خنده به بدبختیهای او و خنده به زرنگبازیهایش، خنده به پررویی او در دست گرفتن مشاغلی که حتی شاید هیچکدام از ما جرئت فکر کردن هم به آن نداشته باشیم، ولی مسعود شصتچیهایی هستند که با کمال اعتماد به نفس! و از سر ناچاری و گاه رودبایستی و جوگیری شدید به آن شغل مشغول میشوند و طرفه آن که در آن شغل از مثلا آن بابای وارد در کار و حرفهای هم جلو میزنند و ادعا هم دارند. لحظهای تامل در سکوت دوربینی که باطریاش تمام میشود و بعد حکم شصتچی(ها) خوانده میشود، درخواستی است که مدیری از ما دارد تا بیاندیشیم چند شصتچی در دور و برمان هستند و بدون این که مچشان گرفته شود و حسابی به کسی پس بدهند، حتی زمام امور مهم را در دست دارند و هیچ آبی هم از آب تکان نمیخورد. آیا واقعا کارهای او کمتر از خیل کسانی است که اکنون حتی مسئولیتهای عمده در ایران را به عهده دارند؟ آیا حقیقتا او از خود مدیری چیزی کم داشت یا از آن خلبان یا مربی فوتبال؟ با اینکه شصتچی در باره احضار ارواح ادعایی نداشت و از ترس دستگیری در جلسه احضار ارواح حاضر شد، ولی مگر او نبود که هر چی روح در آن خانهٔ درندشت بود را احضار کرد و تا صبح هم ارواح حکمفرمایی کردند.
«حکم صادره در بارهٔ آقای مسعود شصتچی فرزند فریدون به شماره شناسنامه ۱۳ بدین شرح میباشد: آقای مسعود شصتچی به جرم فریب افکار عمومی و ... به ده سال تبعید به بدترین نقطهٔ ایران محکوم میگردد.»
راستی این بهشتی که – بدترین جای ایران!- مخصوصا مهران مدیری با صدای زیبای پرندگان و درختهای تازه رستهٔ بهاری نشانمان داد کجاست؟ کنتراستی از زیبایی ظاهری و درونی زشت و پلشت که با ظهور فرهاد برره و کیانوش در آخرین صحنهٔ سریال به بینندگان محترم! با موسیقی محلی بیا بریم دشت کدوم دشت ... تقدیم میشود. ایران ما که متاسفانه هیچ جایش بینصیب از کلونی خود ساختهٔ مدیری و همکاران نویسندهاش در چند سال پیش یعنی برره نیست - که به زعم من اینجا هم نویسنده بزرگ آلمانی اریش کستنر با داستان کوتاهش به نام "خنگآبادیها" بر سر آنان منت دارد به خاطر همان ساختار خنگآباد و اهالیاش! – میتواند بهترین تبعیدگاه یک انسان "اشتباهی شده" قلمداد شود. انسانهایی که اغلب با بزرگنمایی ماری کوچک و بیآزار به مثابه اژدهایی که آتش از دهانش خارج میشود و هم افعی است و هم زنگی! به دنبال مبارزهای هستند بیهوده با دشمنان فرضی و به جای دیدن خود و تامل و کاویدن درون، به فرافکنی و مقصر را دیگری دانستن روی میآورند.
اگر مسعود شصتچیها به این راحتی با آدمهای دیگر این جامعه که به ظاهر حرفهای آن شغل هستند اشتباه میشود، بیشتر نه به این علت است که آنان کلاشند و حقهباز، بلکه این نکته منظور نویسنده و کارگردان است که، جامعهای چنین سادهلوح در قبول افرادی که هیچ آگاهی در هیچ زمینهای ندارند به عنوان انسانهایی کارکشته و حرفهای، معضل اساسی این ملک برره مانند است و بس. ملکی که در طول تاریخ بررهای آن سالهای سال بزرگنمایی افراد بیلیاقت و درصدرنشاندشان کار اهالیاش بوده و همیشه نیز ظهور افرادی چون امیرکبیر و مصدق و تعداد اندکی دیگر اصلاحطلب را نیز تاب نیاورده و به شادمانی در رقصی بررهای بر جنازه آنان رقصیده و نخبهکشی را سرلوحهٔ اعمال اجتماعی- سیاسی خودش قرار داده است. میماند اشاره به شوخی مدیری با خودش در این سریال که جای دست مریزادی جانانه دارد، چنان که سال گذشته نیز همین کار را رسول نجفیان در "مرد هزار چهره" با خودش و ترانه معروف خود "رسم زمونه" کرد. به طور معمول در میان هنرمندان ایرانی شوخی با خود به خصوص در قالب نمایشی بسیار کم اتفاق میافتد.
ساقی
