مرگ گاهی ریحان میچیند ....

هامون در سرزمین خورشید به دنیا آمد
او به دنبال کیمیا رفت و با درد مشترک آشنا شد
و سالها در خانه سبز زندگی کرد
تا اینکه شبی با حکم رییس
با اتوبوس شب
از میان ما حیران رفت
به یاد هامون سینمای ایران سر خم میکنم
و بیادش سکوت

مرا به حال خودم بگذارید
مرا به حال خودم بگذارید
سنگها
خسرو مرده است
و شما بیقرارید
نامش روی كدام شما حك شود.
میخواهم
در تاریكی سینما بنشینم
و رؤیاهایم را ببینم
رؤیاهایی كه فقط
در تاریكخانههای شما ظاهر میشوند.
مرا به حال خودم بگذارید
صفها، باجهها!
همهتان به خانهی خود میروید
تنها اوست
در صف ناآشنایانی بیبازگشت ایستاده است
و دلش
برای باجهی سینما تنگ میشود
تنها او
به پشت سرش نگاه میكند و پیش میرود.
مرا به حال خودم بگذارید
تا صدای قطار را بشنوم
كه چهرهی او را دور میكند.
آه خسرو مردگان! 
با چشم بسته چطور بازی میكنی
در فیلمنامهای كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچی
كه از دلتنگی بسیار
آه میكشند.
بازی مكن
فرقی میان تماشاگر و بازیگر مردگان نیست.
بازی مكن
خیمهشببازیها فقط برای ادامهی زندگی بود

کاغذم خالی به یاد تو به دادم بنویس
می خوام که با کلماتت به دادم برسی
می خوام بری و داد بزنی پس توی بارون
بگی مردم رفت یکی از اسطوره هامون

قصه ی تولد تو می ره به شبای دور
اومدن به مولوی تو یه شب بهاری بود
کسی نمی دونست تو جوّ هوای خون
ستاره سینما اومده از آسمون

روزا سپری شد و انس گرفت غصه با تو
ولی تو رفتی و فتح کردی قلّه ها رو
خدا این سرنوشت و با قلم گل ها نوشت
که واسه خیلی از آدما شدی استاد عشق
تا این که از قدم های تو شد خسته این راه

دیگه رسیده بود روز ۲۸ تیر ماه
باید وداعی می کردی با انسان
از آدمای منتظر توی بیمارستان
جاش خالیه و یادش می زنه پرسه با من
که ما رو تنها گذاشت تو این عصر آهن
مردی که واسه هنر ما بود یه پاسبون
ستاره ی ما برگشته به آسمون
حالا که رفتی چی مونده جز بارون و اشک
دیگه تو جایی نداری میون هامون و دشت
یاد تو دلامون تا همیشه خوبه که هست
روح تو آروم می گیره توی خونه سبز



برای شادی روحش صلوات و فاتحه ای بفرستید