مرور خاطرات شیرین آثار مهران مدیری

امروز داشتم به خاطرات شیرین گذشته فکرمی کردم خاطراتی که بابخشی از روزگار خوش کودکی پیوند خورده است خاطراتی که با یادآوری آنها شادی عمیقی وجودم را فرا می گیرد در گوشه گوشه خاطراتم یک هنرمند بی نظیر جای گرفته است. از وقتی که اوراشناختم 8 سال بیشتر نداشتم.
یادش به خیر 11 سال قبل برای اولین باربود که اورا دریک برنامه طنز بنام "جنگ 77 " دیدم.
اونقش "رامین"همسر زنی پرتوقع بنام مریم را بازی می کرد که همیشه برسر مسائل مختلف بایکدیگر بحث می کردند وقصه قهر وآشتی هایشان مدام تکرار می شد.
روزهای 8 سالگی ام بادیدن داستان های این زن وشوهر که شبیه بسیاری از زن وشوهرهای جامعه بودند می گذشت. باپایان این مجموعه بغض کودکانه ای گلویم را گرفت اما این دلتنگی ها زیاد ادامه پیدانکرد واوبا برنامه "ببخشیدشما" به صفحه جادو بازگشت.
90 شب با آدمهایی از حرفه های متفاوت صحبت کرد وپای درددلشان نشست. گاهی اوقات هم توی یک آیتم کوتاه نقش کارگردانی را بازی کرد که از علاقه مندان به بازیگری تست می گرفت اما وقتی می دید که هیچ کدام از آن آدمها استعداد بازیگری ندارند روبه دوربین لبخندی تلخ برلب می نشاند. قسمت آخر خودش مهمان برنامه بودآن قدرخشک وجدی از حرفه اش یعنی کارگردانی وبازیگری صحبت می کرد که باورنمی کردم اوهمان رامین "جنگ 77" وهمان مجری مهربان "ببخشیدشما "باشد. بیاد دارم که جمله پایانی او در قسمت آخر این چنین بود
"منتظر ما باشین خیلی زود برمی گردیم" اوبه عهدش وفا کرد وباقصه های فرود وفراز وشبنم خنده را به خانه های ایرانیان آورد.
همیشه درابتدای "پلاک 14 " پلاتو می گفت وگاهی اوقات هم پلاتوهایش را فراموش می کرد آنگاه بالبخندی شیرین رو به دوربین سکانس را تمام می کرد شبهای بسیار با کاراکترهای پلاک 14 زندگی کردم ودوستشان داشتم تا اینکه یک شب او درحالیکه روی مبل وسط اتاق نشسته بود همراه باگروه 50- 40 نفری اش به علامت خداحافظی برایمان دست تکان دادورفت.
دیری نگذشت که 90 شب دیگر با مخاطبان بی شمارش همراه شد. بازهم داستان یک زن وشوهر بنام "میناومهران" که همسایه فضولی داشتند بنام "ارغوان" وعمویی که همیشه به فکر مرتب بودن موهایش بود. این بار فاصله خود را با مخاطب کم کرد وتلفنی به گفتگو با مردم پرداخت. به خاطر دارم که شبی که بادختری 3 ساله صحبت می کرد کودک باذوق وحرارت خاصی از علاقه اش به او وبرنامه های طنزش سخن می گفت.
دختربچه با شیرینی خاص کودکانه اش به او می گفت"من شمارو خیلی زیاد دوست دارم وقتی شما رو می بینم صفحه تلویزیون رو می بوسم" وپاسخ او اینگونه بود"منم همین طور منم شما رو خیلی دوست دارم " نمی دانم چه کرده بود که کودکی 3 ساله را تااین حد شیفته خود ساخته بود. روزهای پایانی پاییز79 با آخرین قسمت های این سریال مصادف شد.

پس از مجموعه "90 شب" روزی به طور اتفاقی عکس اورا در روزنامه دیدم در حالیکه اورا به
عنوان خواننده آلبوم "از روی سادگی "معرفی می کرد. بعداز آن تامدتی از او بی خبر بودم تا اینکه نام اورا روی تیتراژ پایانی یک مجموعه طنز آیتمی دیدم که کارگردان از صدای جذاب وگیرای او به عنوان گزارشگر 2 تیم سبزپوش ونارنجی پوش استفاده کرده بود.و انصافا که چه زیبا گزارش می کرد.
سال 80 از گوشه وکنار شنیدم که او برنامه ای بنام "طنز 80 " را روی آنتن شبکه تهران برده است افسوس که آن برنامه ازشبکه های استانی پخش نشد وصد افسوس که از دیدن یکی دیگر از آثارش محروم بودم.
پس از طنز 80 اوتبدیل به یک والد پردردسرشد. "علی پورحاتم" پدری مهربان با 4 فرزند یتیم بود که دست آخر کارخودش را کرد وبازنی بیوه ازدواج کرد تا سریال "دردسر والدین " پایان خوشی داشته باشد.
روزها وشبها یکی پس از دیگری سپری می شد تا اینکه شبکه 5 شاهکار جدید اورا به مردم معرفی کرد.
"پاورچین" زیباترین سریال طنز آن روزها اثرجدیدی ازآن طناز نابغه بود. حالا دیگرهمه جا سخن از داوود وفرهاد وسپهر وشادی ویاسمن بود. ماههای سرد سال 81 با گرمایی که گل سرسبد طنزهای تلویزیونی یعنی پاورچین به خانه های مردم می داد سپری می شد.
پس از 135 قسمت آن شخصیتهای دوست داشتنی به سرزمین خیالی شان "برره" باز گشتند تاخاطره شیرین آنها برای همیشه در ذهن مردم بماند. پس از پایان پاورچین غم عجیبی وجودم را فرا گرفت این غم وناراحتی دردی ماه 82 باوقوع زلزله دلخراش بم به اوج خود رسید 3 روز پس از وقوع زلزله اومهمان برنامه "پنجره "شد چنان از سر دلسوزی سخن می گفت که من ازاینکه یک ایرانی ام وهموطن هنرمند متعهد ودلسوزی چون او به خود بالیدم وبه هواداری ازچنین انسان شریف ومهربانی افتخار کردم.
دقیقا یک هفته بعد او در هیئت کارآگاه اداره خیالی کشفیات به همراه دستیارش ساعد به صفحه جادوبازگشت تا نسل هرچه خلافکار است ازبیخ وبن قطع کند اما پس از چند قسمت مسیر مجموعه را به خواست مردم تغییر داد وکارآگاه پشندی تبدیل شد به اردل وباجناق کاراکتری ماندگار بنام بامشاد.
همان روزها وقتی که درخیابان قدم می زدم عکس اورا برسردرسینما دیدم درحالیکه جمعیت زیادی برای ورود به سالن منتظر بودند. "پرویز نشاط" برادر متعصب ناهید در فیلم سینمایی "توکیو بدون توقف" توانست مردم سینما گریز را با هنرهفتم آشتی دهد وبه یمن حضور او این فیلم پرفروش ترین فیلم سال لقب گرفت.
واما سریال پر مخاطب "نقطه چین " نتوانست موفقیت پاورچین راتکرار کند خوب می دانستم که او خسته است وآن انرژی سابق را ندارد پس از مدتها در اواسط تیرماه 83 نقطه چین به پایان رسید وباز هم آن بغض همیشگی به سراغم آمد.

یکی از روزهای سرد بهمن 83 وقتی که از کناردکه روزنامه فروشی رد می شدم عکس اورا روی مجلات مختلفی دیدم وهمه آنها را خریدم اوبه مدت 3 شب ودر 5 سانس چیزی حدود 10 هزارنفر را به سالن میلاد تهران کشاند ونشان داد که درهمه عرصه ها موفق است ومن افسوس می خوردم که چرا جزء تماشاچیان این کنسرت نیستم ونمی توانم تشویقش کنم تشویق هم برای خواندن وهم برای سالها خنداندن ملتی که سخت می خندد وراحت می گرید...
به هرترتیب نوروز 84 از راه رسید هنوزهم با یادآوری آن تعطیلات لبخندی شیرین بر لبانم نقش می بندد این بار نام او "بیژن جمالی" بود برنده یک دستگاه خودروی آخرین مدل که درنهایت هم آن را ازدست داد. هرچند درجایزه بزرگ در حدواندازه های خودش ظاهر نشد اما این سریال 13 قسمتی هم توانست نمره قبولی را ازمخاطب دریافت کند.
پس از جایزه بزرگ برای دیدن اثرجدیدش لحظه شماری می کردم درسومین فصل سال "شبهای برره" او نشاط خاصی رابه خانه های ایرانیان بخشید. این بار او روایتگر قومی عجیب وغریب شد که باوجود خیالی بودنشان درجامعه مابه ازا داشتند دراین مجموعه هنر اورا در اوج پختگی وکمال یافتم. شبها بادیدن شبهای برره می خندیدم وروزها بادیدن حجم عظیم انتقاداتی که به این برنامه وسازنده اش وارد می شد بسیارغمگین می شدم تا اینکه او جوابیه ای به انتقادات نوشت امانقادان "منتقدنما" حتی به جوابیه منطقی او هم خرده گرفتند.
باینکه شبهای برره رابسیار دوست داشتم وعزیز می پنداشتم اما آرزو می کردم که ای کاش زودتر تمام شود زیرا که آثارخستگی درچهره اونمایان بود. این سریال طنز به معنای واقعی چندروز مانده به آغاز ماه محرم نیمه تمام وبرای همیشه به پایان رسید.
ومن خوشحال بودم از اینکه او ازبند انتقادات مردم ومنتقدین رهایی یافت وغمگین بودم چون می دانستم که تامدتها بر نمی گردد.
یکسال بعد او راوی داستان 2 خان اصیل تهرانی شد. "مظفر زرگنده" اشراف زاده ای نجیب وباانضباط بود که او نقشش را به خوبی هرچه تمام تر ایفا می کرد شخصیتی که تا مدتها نوع ولهجه صحبت کردنش برای مردم کوچه وبازار الگو شده بود اما او برای تامین مخارج برنامه اش مجبور شد که به تبلیغات روی بیاورد وهمین تبلیغات باعث افت کیفی مجموعه ای شد که به نظرم این پتانسیل راداشت که به یک اثر ماندگار تبدیل شود. این سریال 45 قسمتی خیلی زود به پایان رسیدوسال 85 باهمه تلخی ها وشیرینی هایش گذشت.
سال بعد هیچ خبری از او نشد تااینکه شنیدم در 2 فیلم سینمایی بنام های "دایره زنگی" و"همیشه پای یک زن درمیان است" بازی کرده است. قرار بود هردو فیلم درجشنواره فیلم فجر به نمایش دربیایند اما دایره زنگی از جشنواره خارج شد وهمیشه پای یک زن درمیان است ماند وبهترین فیلم از نگاه تماشاگران نام گرفت واورا نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد کرد اما او این بارهم مظلوم واقع شد وجایزه ای که حق او بود به دیگری داده شد.
وامانوروز سال گذشته شخصیتی دوست داشتنی باتکیه کلام "به به" جای خودرادردل ملیون ها ایرانی باز کرد. مسعود شصت چی مرد هزارچهره ای بود که خیلی زودتبدیل به یک کاراکتر فراموش نشدنی شد. او بادفاعیه زیبایش دردادگاه به همه ثابت کرد که توانایی بازی درهر نقشی اعم از جدی وملودرام را داراست.
همزمان با پخش این اثر قوی وپرحاشیه دایره زنگی هم اکران شدوخبر فروش آن چنانی اش همه جا پیچید. همه می دانستندکه یکی از دلایل میلیاردی شدن این فیلم حضور اوست. شاید اگر او نبوداین فیلم پرستاره پرفروش ترین فیلم سال نمی شد.
بعداز دایره زنگی همیشه پای یک زن درمیان است برروی پرده نقره ای سینما قرار گرفت تا تماشاگران بی شماری را برای دیدن گریم ونقش متفاوت این وکیل ضدزن به سینما بکشاند.
این فیلم هم میلیاردی شد تا همه باور کنند که او پولساز ترین بازیگر تلویزیونی سینماست.

پاییز سال گذشته اوبه همراه 3 خواننده دیگر در کنسرت یونیسف به هنرنمایی پرداختنداین بارهم مثل همیشه موفق عمل کرد وبا وجود اینکه مدت اجرای او کمتر از 3هنرمنددیگر بود اما بیشتر ازهمه آنهامورد تشویق حضار وهوادارانش قرار گرفت.
نوروز امسال همانند سالهای 84 و87 پر از خاطرات شیرین بود. بازهم مسعود شصت چی گویا شیطنت های او تمامی نداشت. دلش می خواست باکلاهبرداریهای آگاهانه اش هم ایرانیان رابخنداند وهم به آنها تلنگری بزند که به جامعه پر از ضعف وکاستی شان بیشتر بیندیشند سرانجام او به ناکجا آباد خیالی برره فرستاده شد تا سرنوشت کیانوش استقرار زاده یک بار دیگر تکرار شود.
اکنون او درحال تدارک مجموعه 90 قسمتی دیگری برای فصل خزان است.
بازهم پاییز بازهم شبهای سرد وطولانی که با سریالهای زیبای او گرمتر وکوتاه تر به نظر می رسد.
او نابغه ای است که همه مادوستش داریم وبه هنرناب واستعداد بی نظیرش واقفیم.
او کسی نیست جز"مهران مدیری"
همان اسطوره تکرار نشدنی تلویزیون...
همان شاه ماهی طنز ایران
وهمان مستعدترین هنرمند طنز کشور.
برای مهران مدیری عزیزآرزوی سلامتی می کنم امیدوارم همچنان در این عرصه بماند وایرانیان راشادنگه دارد.
با تشکر از دوست خوبم مریم بخاطر نوشتن این مطلب 