|
مجموعه تلویزیونی «مرد دو هزار چهره» به کارگردانی «مهران مدیری» چهره نام آشنای سریال های طنز و کمدی است.
تنها نام «مهران مدیری»کافی است تا برای بینندگان تلوزیونی کنجکاوی ایجاد کند. چرا که پیش از این با ساخت مجموعه تلویزیونی های موفقی چون «مرد هزار چهره»، «شبهای برره»، «پاورچین» و «نقطه چین» توانسته بود نظر تماشاگران تلویزیونی را جلب کند. براستی نام سلطان کمدی تلوزیونی برازنده اوست.
مجموعه تلویزیونی «مرد دو هزار چهره» در سیزده قسمت و در شب های نوروز 88 از شبکه سه پخش شد. سریالی که در ادامه مجموعه تلویزیونی سال قبل «مدیری»، «مرد هزار چهره» ساخته شده است. این بار کارکتر «مسعود شصت چی» با بازی خود «مهران مدیری» در چهار موقعیت مختلف قرارگرفت. تفاوت داستان سال قبل با داستان امسال دراین بود که در «مرد هزار چهره» «مسعود شصت چی» از سر ناآگاهی و بر حسب اتفاق درموقعیت ها ودرغالب کارکترهایی چون، مامور پلیس، دکتر و شاعر قرار می گرفت و بی گناه قربانی می شد. اما در «مرد دو هزار چهره» شصت چی از سر آگاهی و به انتخاب خودش در غالب چهار موقعیت و چهار کارکتر قرار می گیرد.
«مدیری» در «مرد دوهزار چهره» به زبان طنز ،به نقد شرایط اجتماعی ومحیط زندگی آدمها می پردازد.در واقع «مسعود شصت چی» با آگاهی از خطراتی که او را تهدید می کند در نقش یک آدم ساده ظاهر می شود. در برنامه تلوزیونی شرکت می کند . تیم ته جدولی فوتبال را نجات می دهد . هواپیمای مسافربری را روی زمین می نشاند ویا درنقش جادوگر انرژی درمانی می کند. غافل از آن که او به هیچ یک از استعدادهای خود واقف نیست .تنها ویژگی او این است که زود جوگیر می شود.
در موقعیت اول «مسعود شصت چی» آدمی ساده است که در نقش «مهران مدیری» کارگردان قرار می گیرد. کارگردانی که شهرت دارد. همه او را می شناسند وکنجکاوند تا از زندگی شخصی او بدانند. موقعیت اول را می توان «شهرت» نامید. «مدیری» با قرار دادن «مسعود شصت چی» در موقعیت اول، به نقد هنر و به خصوص سینما می پردازد. با توجه به اعتراض هایی که به سریال « مرد هزار چهره » وارد شد. «مدیری» آگاهانه اول از زندگی خودش شروع کرده و این جسارت او را نشان می دهد. «مسعود شصت چی» در غالب «مهران مدیری» آدمی صاف و ساده نشان داده می شود. بر خلاف «مهران مدیری» واقعی که آدمی خشن و افسرده است که برای مداوا به فرانسه رفته است. در واقع «مهران مدیری» با موقعیت اول به زبان طنز و کمدی که مختص خودش است. به بیان زندگی هنری خودش می پردازد.
در سریالهای «مدیری» طنز وکمدی به موقعیت و دیالوگ بازیگران وابسته است. در موقعیت اول شاهد زندگی کارگردانی هستیم که در ارتباط با اطرافیانش مشکل دارد. هر روز از مردم و جامعه اش فاصله می گیرد. در تنهایی خویش دچار افسردگی شده و همدمی جز جانوران وبه خصوص مار ندارد. در واقع موقعیت اول شرح حال برخی ازهنرمندانی است که به جای ارتباط با جامعه و مردم در لاک تنهایی خویش فرو می روند و به لحاظ شخصیتی و نوع زندگی از مردم فاصله می گیرند. خود را دلخوش به چند اصطلاح سینمایی کرده و حرفهای قلمبه سلمبه می زنند وزمانی حاضرند برای مردم حرف بزنند که سکه یا هدیه ای دریافت کنند. «مهران مدیری» با زدن عینک بر چشمان «مسعود شصت چی» به برخی ازهنرمندانی می پردازد که ادعای روشنفکری داشته وخود را تافته جدا بافته از جامعه و مردم می دانند. هنرمندی که با زدن عینک دودی سعی دارد از خود شخصیتی دست نیافتنی و رویایی بسازد.
در موقعیت دوم «مسعود شصت چی» در نقش «کاپیتان ساجدی»، خلبان هواپیمای مسافربری قرار می گیرد. «کاپیتان ساجدی» اصلی دارای شخصیت جدی و خشک دارد. با خدمه پرواز رفتاری خشن دارد. به گونه ای که خدمه پرواز از او راضی نیستند. «مسعود شصت چی» در نقش «کاپیتان ساجدی» آدمی است که تخصص لازم را ندارد. قرار گرفتن آدم های بی تخصص در پست های تخصصی، می تواند فاجعه بیافریند. «مدیری» با کارکتر «مسعود شصت چی» به آشفته بازار پروازهای هواپیمایی می پردازد. جایی که به آدمی با جان مسافران بازی می کند . آدمی مثل «مسعود شصت چی» رفته رفته تبدیل به آدم خطرناکی می شود. در موقعیت اول «شصت چی» فقط شخصیت «مهران مدیری» را به خطر می اندازد. اما در موقعیت دوم با فرو رفتن در نقش «کاپیتان ساجدی» جان چندین نفر را به بازی می گیرد. حکایت آدمی که به دلیل این که خودش در جامعه سرخورده شده و نتوانسته به هیچ جایگاهی برسد، تبدیل به آدمی عقده ای شده و هر کس را که می بیند دوست دارد او را نیز قربانی خواسته های خویش کند. این موقعیت را می توان تمایل به «قدرت» نامید. «مسعود شصت چی» همه چیز را به بازی می گیرد.به دلیل این که خودش در زندگی آدمی بازنده بوده، از سادگیش سوء استفاده شده و به قول معروف همیشه سرش کلاه رفته است. «شصت چی» وقتی از شهرستان به شهری چون تهران می آید به دلیل شرایطی که در پایتخت دارد. رفته رفته سادگیش به دورویی، تبدیل می شود. آدم هایی که در شهر بی در و پیکری چون تهران هویت خود را می بازند و تبدیل به آدم هایی خطرناک می شوندو کاری جز انتقام گرفتن از زمین و زمان را ندارند. همین آدم وقتی به سادگی خودش رجوع می کند می تواند هواپیمایی که یک موتورش آتش گرفته را به سلامت روی زمین بنشاند.در صورتی که به راحتی به او انگ هواپیما ربایی می زنند.در واقع در تبدیل شدن یک آدم ساده به آدمی خطرناک آدمهای آن جامعه نیز مقصر هستند.چرا که اورا تحقیر کرده وآن قدر ها تو سری نثارش می کنند که تبدیل به آدمی خطرناک میشود.
در موقعیت سوم «مسعود شصت چی» برای فرار از هواپیما ربایی در نقش «بیژن شکیبا» مربی فوتبال قرار می گیرد. فوتبالی که در آن وقتی کسی موفق میشود،همه بسیج می شوند تا آن شخص را به زمین بکوبند. فساد و باند بازی و رشوه در آن وجود دارد. بازیکنان به جای پرداختن به فوتبال تمام توان خود رابه کار می گیرند تا با تن پروری فقط به ظاهر وحاشیه پرداخته و پشتکار و تلاش در آن اهمیتی ندارد. « شصت چی » به اجبار و به خاطر پشت پرده فوتبال در موقعیت سوم در نقش آدمی بی تخصص قرار می گیرد،که تخصص ، توان و مهارت لازم را ندارد. «مدیری» به فوتبال بی رحمی می پردازد که در آن از مدیر مسول یک روزنامه تا دستیار مربی و بازیکن برای دست یافتن به ثروت دست به هر کاری می زنند. مدیر مسولی که با قبول رشوه میلیونی با زدن یک تیتر بی رحمانه بازیکن یا مربی را یک شبه به اوج می رساند و در مقابل با زدن تیتر دیگری از اوج به پایین می کشد. یا دستیار مربی که به جای تکیه بر دانش و توان خود در صدد توطئه و نقشه است تا مربی را از تیم بیرون کند وخود به جای او تکیه زند. فوتبالی که در آن هر کس ساز خودش را می زند و چه ساز گوش خراش و ناکوکی را می نوازند.فوتبالی که در آن آدم ها قربانی انتقام جویی ناشیانه و بیر حمانه یکدیگر می شوند. بی تجربه ها جای با تجربه ها را می گیرند. مهارت جای خود را به آرایش ظاهری بازیکن می دهد. تلاش و کوشش جای خود را به تنبلی و تن پروری ،و حس همکاری و کار گروهی جای خود را به تک روی و پشت کردن به ارزش های انسانی می دهد. دیگردر چنین شرایطی دم از روحیه ورزشکاری زدن معنا وارزشی ندارد چرا که در زیر چرخ های پول ، دلالی و طمع ورزی ورزشکار واقعی ومردانگی حقیقی خرد می شوند. موقعیت سوم را می توان «ثروت»نامید.در موقعیت چهارم «مسعود شصت چی» برای یافتن سرپناه و جای امن ناچار می شود. در خانه جادوگر بماند. جادوگر و جادوگرانی که باهزاران ترفند از مردم کلاه برداری می کنند. «مدیری» نشان می دهد که وقتی روحیه خود باوری و تلاش و پشتکار نباشد آدم ها حاضرند خود را دلخوش به فال قهوه و وردها بی پایه و اساس افرادی چون جادوگر کنند. هویت و شخصیت خود را باخته وفراموش کنند . «مسعود شصت چی» با وجود صداقتی که دارد تبدیل به جادوگری می شود که از سر اجبار مردم را فریب می دهد و باز هم مثل همیشه غم نان باعث این اتفاقات می شود.
موقعیت چهارم شرح حال جامعه ای است که اگر اعتقادات و باورهای کسی را ازاو بگیرند. همین آدم تبدیل به آدمی خطرناک می شود که حاضر است برای رسیدن به خواسته هایش با توسل جستن به فال قهوه از سادگی و تنبلی مردم سوء استفاده کند. حکایت بی شمار افرادی که ادعای انرژی درمانی دارند واز ساده گی مردم نهایت بهره را برده ،وبه ثروتهای میلیونی دست پیدا میکنند. «مسعود شصت چی» قربانی شرایط ،محیط و اجتماعی است که در آن زندگی می کند. آدمی که انگ خلافکاری از گذشته بر پیشانیش حک شده و به هر جا سرک می کشد هیچ کس حاضر نیست به او کار بدهد. نامزدش به خاطر انگ خلافکاری و نداشتن پول با آدمی چند سال از خودش بزرگتر ازدواج می کند و به «شصت چی» پشت می کند. مجموعه همین دلایل باعث می شود «مسعود شصت چی» تبدیل به آدمی عقده ای شود. در واقع پول و سرمایه همیشه در طول تاریخ باعث شده تا طبقه مرفه فاصله ای طولانی با طبقه پایین پیدا کنند. طبقه مرفه خودرا کاردان ، روشنفکر و کاربلد بدانند. به تمام باورها و اعتقادات خودپشت پا زده و با تکیه بر سرمایه و پول ،خود را برتر از هر کس بدانند . در مقابل افرادی چون «مسعود شصت چی» به دلیل نبود شرایط عادلانه اجتماعی تبدیل به آدمی عقده ای میشوند که تواناییها و داشته های خود را فراموش کرده و به جنگ با سرمایه داری و پول میروند و نتیجه ای که عایدشان میشود چیزی غیر از شکست نیست.«مهران مدیری» با سریال «مرد دو هزار چهره» نشان می دهد اگر آدمها در شرایط ناعادلانه قرار گیرند تبدیل به آدم هایی دروغ گو، ریاکار می شوند ونه تنها خودرا، بلکه عده زیادی ازآدم را با حماقت و نادانی خویش نابود می کنند. سریال «مرد دو هزار چهره» نشان از پختگی «مهران مدیری» دارد . آدمی که پله پله و سریال به سریال به چنان مهارت و تسلطی در سریال سازی و کمدی رسیده که می تواند به راحتی تماشاگران را در شیرینی خنده بازیگرانش شریک کند. بدون این که سریالش تبدیل به اثری لوس و بی مزه شود. او سر تماشاگرش را کلاه نمی گذارد. کمدی آبکی و ناپخته تحویل مخاطب نمی دهد و قادر است به راحتی مسائل جامعه و اجتماع خود را به زبان طنز به راحتی بیان کند
|