*صدای ساده صمیمی مفقود مهران مدیری*

 

 

 

*مهران مدیری* به هر چیزی دست می زند تبدیل طلا می شود،مگر آنکه بخواهد روی صحنه برود و آوازهای پاپ متعارف را بخواند.فرمول کیمیاگری مدیری تلویزیونی،روش او برای با لوله مقوایی کوبیدن بر سر بازیگران و خنده گرفتن از تماشاگران خیلی ایرانی است،یعنی در یک کلمه «صمـیمیت» خلاصه می شود به همین سادگی اما کاملاً دست نیافتنی است و نمونه اش ده ها چهره تلویزیونی اند که آمدند او را تکرار کنند و نتوانستند و برخی شان ضد مدیری بودن،صمیمیت جعلی و تظاهر جعلی را به تکنیک کارشان بدل کردند،نمونه:فرزاد ح.

مکانیسم و تبارشناسی موفقیت * مـهران مـدیـری * به چند عامل وابسته است،اول گوش اوست: مهران مدیری به خوبی شنونده حرف های مردم است،او المان ها (یا عناصر ) متعددی را از فرهنگ بسیار شفاهی مردم ایران می گیرد و آنها را قدری دستکاری می کند و به اجرایی شخصی و مجدد می رساند و دو مرتبه به خود مردم بر می گرداندشان.

به این ترتیب حرف هایی که از دهان هر کدام از بازیگرهای *مهران مدیری* بر می آید کاملاً برازنده کاراکتر تعریف شده آنها در سریالی است که بازی می کنند . بیننده یا شنونده این سریال ها آن حرف ها را باور می کند.چون در دنیای واقعی دقیقاً با همان حرف ها برخورد کرده است.

دست های *مهران مدیری*به خصوص در اولین برنامه هایی که می ساخت نقش اساسی ای را در بیان او پیدا می کردند،الان هم مدیری وقتی می خواهد حرف هایش بهتر شنیده شوند یک خرده دست هایش را حرکت می دهد.به این کار می گویند زبان بدن یا body language و علمای علم NLM الان دارند کلی پول از آموزش آن به ناامیدهای جامعه (که از ایجاد ارتباط ناتوانند) در می آورند.

*مدیری* سالها قبل از ورود ان ال پی به ایران از این علم بهره می برد و این توانایی *مـدیــری*را نمی توان به آموزش دیدن در دوره های ان ال پی منسوب کرد.مدیری چند سال سابقه کار در رادیو را-قبل از ورود به تلویزیون-داشت و توانسته بود صدای خودش را طوری تربیت کند که شنیدنی باشد.او برخلاف بسیاری از هنرپیشه های رادیویی و تلویزیونی موفق شده بود که صدایی پر از صمیمیت و راحتی را پیدا کند که شبیه صدای هیچ کس دیگری نباشد،وقتی *مدیری*به تلویزیون آمد به خوبی تمرین کرده بود تا فقط به واسطه صدایش مورد توجه قرار نگیرد و زبان بدن را به کار برد و آن را به خوبی به کار برد.

کار دیگری که *مدیری*به خوبی از پسش بر آمد و خیلی های دیگر در آن موفق نشدند،کار با آدم های دیگر بود.*مـهـران مدیـری*از همان روز اول به همه آدم ها نقش های جذاب می داد،آدم ها را به اسم خودشان صدا می کرد (و فقط رادش به نام فامیلی اش خوانده می شد.)،*مهران مدیری*سهم خاصی -سهم شیر-را برای خودش محفوظ نگه داشت و همان طور که در سال های بعد همیشه در روز تولدش یک برنامه درباره تولد می ساخت،در روزهای ساعت خوش هم خودش تنها کسی بود که به اسم خودش خوانده نمی شد وبه دلیل این فرق،بیشتر مورد توجه همه قرار می گرفت،اما سهم دادن به آدم های دیگر موجب می شد *مهران مدیری*با برآورده کردن قسمتی از میل آن آدم ها به چهره بودن،بتواند آنها را ترغیب کند که با بیشترین توان-با جان و دل-برای او کار کنند.اسم این کار «««مدیــریــت»»» است.

*مدیری*به وقت مدیریت سراغ دیگران هم می رفت و فقط به استعداد خودش دلخوش نبود.در حالی که ""همه طنز نویس ها و طنز پردازها له له می زدند با مدیری کار کنند"" (و بعضی هاشان از کار نکردن با او کینه به دل گرفتند و سال ها بعد به او فحش هایی را دادند که معمولاً به توقیف یک برنامه طنز یا نشریه منجر می شود.)،مدیری به سراغ آدم هایی رفت که با استعداد،جوینده،پی گیر،باسواد و خلاق بودند؛من در همین نسیم هراز یک بار نوشتم که سخنگوی نسل من در ایران محسن نامجو نیست،پیمان قاسمخانی است.

زوج مدیری - قاسمخانی موفق شدند با آزمون و خطا بزرگترین مجموعه طنز تاریخ ایران را ایجاد کنند.*مدیری*شاید خودش از «مرد هزار چهره» بیشتر خوشش بیاید و شاید مدیران سیما از توان آگاهی گیرندگی «شب های برره» راضی تر باشند،اما طنز ناب دست نخورده «»پـاورچـیـن«» به قدری برشته و تازه از تنور درآمده و دست نخورده (native) بود که خود *مدیری*هم سال ها بعد سعی کرد آن را تکرار کند.

مسیر خلاقیت شب های برره از آزمون و خطایی می گذشت که باید ویژگی کارهای روزانه باشد،چه در مطبوعات و چه در تلویزیون،اما در این هر دو رسانه آنقدر درگیر کهنگی و کلیشه های زیر سوال نرفته در باب چگونگی تولید و پخش قرار گرفته اند که حتی خود سازندگان پاورچین هم گویی باورشان شد کار جمعی پیشروشان ناقص است.مدیری و قاسمخانی(. البته هنر پیشه هاشان و دیگر عوامل ساخت سریال) درست مانند یک ارکستر خوب راک که یک تم ساده را می گیرند و به یک آهنگ عالی تبدیلش می کنند،از روزمرگی های زندگی طبقه متوسط شهری تهرانی یک آینه برای دیدن اجتماع ایرانی را بسازند و در حالی که این اصلاً موفقیت کمی نبود،موفق تر هم شدند که واقعیت تراژیک زندگی ایرانی را به صورتی کاملاً مضحک به خودمان نشان دهند،اما اینجا نبود اعتماد به نفس *مدیری*موجب شد خود گروه قدر کارشان را ندانند و به انتقاد های آدم هایی توجه کنند که نمی توانند حتی یک لحظه در اندازه *مهـران مدیـری*ظاهر شوند،اما مثلاً به حرکت دوربین های او اشکال می گیرند.این نبود یا کمبود اعتماد به نفس در آواز خواندن *مدیری*خودش را بیشتر هم نشان می دهد.یکی دو آلبوم اول *مهران مدیری*نشان داد که او ویژگی های مثبت خودش را نمی شناسد و در موسیقی در بند کلیشه هایی است که در سینما و تلویزیون (به لطف شناخت درستی که از رسانه های تصویری دارد) به راحتی آنها را می شکند.مدیری خواننده با لحن رسمی می خواند،مدیری تلویزیونی هرگونه رسمیت را به چالش می کشید.مدیری خواننده قواعد را در آوازش رعایت می کرد ،مدیری تلویزیون قواعد را به چالش می کشید..مدیری خواننده با پیرمردها و جاافتاده ها کار می کرد،مدیری تلویزیون با جوان ها معنا پیدا می کرد،کلمه های مدیری تلویزیون حرف مردم(folk) بود،ترانه های او با زبان نخ نمای ترانه نویسی بود (اگر مدیری زبان رسمی را قبول داشت،باید از همان دیالوگ نویس های بی استعداد تلویزیون استفاده می کرد.).مدیری تلویزیون عناصر و حتی طرح و توطئه های برنامه های مشهور تلویزیونی (از شهر قصه تا صمد آقا تا دایی جـان ناپائون ) را به کار می گرفت،به روز می کرد و به زندگی معاصر پیوندشان می داد،مدیری خواننده ربطی به امروز نداشت و اجرایی بهتر از قدیمی ها هم،مدیری تلویزیون صاحب سبک یا مجموعه ای از سبک ها (به خصوص در روش تولید) بود،مدیری خواننده بدون سبک بود.صدای مدیری تلویزیون صدای حرف زدن عادی آدم های عادی بود و چقدر جای تأسف است که صدای مدیری خواننده به جای امتداد صدای حرف زدن آدم های عادی بودن،صدای آواز خوان از ته چاه تاریخ بود.مدیری تلویزیون تاریخ را به نقدی جدی می کشید-چاله اسکندرون یادتان هست؟-مدیری خواننده ماقبل تاریخی بود.مدیری تلویزیون زبانش را از مردم می گرفت و به جایش به مردم زبان می داد-تا به حال به لغت «تخم مرغ» به آن معنایی که مدیری دشنام می داد توجه کرده اید؟-مدیری خواننده ربطی به زبان مرم نداشت (حتی قاسمخانی هم در ترانه های فیلم مکس ربط زیادی به زبان مردم ندارد و نداشت). مدیری تلویزیون صمیمی بود،مدیری خواننده ربطی به صمیمیت نداشت،یک خواننده بازاری بدناموفق بود.مدیری تلویزیون زنده و سرزنده بود،مدیری خواننده اگر نمرده بود-باری-در اغما به سر می برد.

این حرف ها مضمون سوال هایم برای گفتگو با مدیری بود و وقتی به حمید منبتی گفتم آنها را بپرسد،گفت مدیری خودش هم در پی تغییر شخصیت صوتی اش است و موسیقی دارکوب با همه آنچه *مدیری* در گذشته انجام داده فرق می کند و چه و چه ها اما دارکوب ظاهراً گروهی سرزنده است با ریتم های پیچیده و پر از زندگی و به نظرم باز نبود اعتماد به نفس مدیری کار دستش داده.ته چشم ها و زیر پوست*مهران مدیری*غم و غصه و افسردگی جا خوش کرده که در قسمت های اول (و قبل از شهرت) پاورچین خودش را نشان می داد.دغدغه های مدیری مشکلات انسانی است که برای خودش و در تنهایی اش یک نفر است،پیش دوربین یک نفر دیگر.*مدیری*مثل دلقک های نمایشنامه های شکسپیر برایش هیچ چیز به جز انسان بودن ارزش نیست و از ناهنجاری ها آزار می بیند،اما به جای ناله کردن،مثل یک دلقک یا مثل-فرض کنید-کورت وونه گات زشتی ها را با هنرمندی نمایش می دهد.اگر بپذیریم موسیقی آن جایی است که آدم ها خودشان را همان طور که هستند باید نشان بدهند،مدیری ای که من می شناسم (و مدام درباره توانایی «نه گفتن» و اتفاقات مشکل زا در ناخود آگاه انسان برنامه می سازد) نمی تواند پرشور خواندنش را به طلا تبدیا کند.او مردی است که به هر چیز دست بزند به طلا تبدیل می شود و لاجرم نمی تواند به چیزهایی که دوست دارد دست بزند.باشد روزی که مدیری وقت خواندن به سراغ طلا برود تا آزمون و خطایش این بار چیز دیگری به دست آید.

منبع:مجله نسیم هراز با تشکر از الینا

  

 


  آره بارون میومد خوب یادمه.....

 

   

 

   ممنون از سحر عزیز برای طراحی پوستر


                        

لطفا در نظر سنجی وبلاگ که در سمت راست

قرار دارد شرکت کنید متشکرم