سروش صحت خرشانس...آشنایی با مهران مدیری و...
...در حال نزديك شدن به درب ورودي خانهاش بوديم و همهي فكر و ذكرم اين بود كه به مهران مديري چگونه سلام كنم؟ چه بگويم؟ چه كار كنم؟ حتما اگر يك جك بامزه تعريف كنم از من خوشش خواهد آمد! يا چطور است مثل يك آدم معمولي با او برخورد كنم؟ اگر او را اصلا آدم حساب نكنم ، توجهش را بيشتر جلب ميكنم ، نه؟!!!
در كلاس فيلمنامه نويسي سروش صحت بودم كه يكي از همكلاسيانم از رموز موفيقت در عرصهي هنر ، عليالخصوص فيلمنامهنويسي و سينما پرسيد كه آقا سروش لبخندي زد و رفت گوشهي كلاس و تكيه داد به كنج ديوار و رموز موفيقت را طي يك تقسيمبندي كاملا علمي-تخيلي از ديدگاه خودش به سه شاخه تقسيم كرد. در حالي كه با دست راستش ، بازوي چپش را ماساژ ميداد ، رو كرد به ما و گفت:

ببينيد بچهها ، پيشرفت و موفقيترو از سه راه ميشه بهش رسيد. برا اينكه سري تو سرا در بيارين و موفق بشين بايد يكي از اين سه راهي رو كه من ميگم بريد.
يا بايد يه پارتي خيلي خيلي خيلي كلفت پيدا كنيد.
يا اينكه خيلي حرفهاي كار كنيد و با تلاش و زحمت و هزارتا درد سر جور واجور و يه عمــــــر خاك خوردن ،شايد آخراي عمرتون بتونيد به يه جاهايي برسيد.
يا اينكه خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي خرشانس باشيد.
من خودم سوميش بودم ، خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي خرشانس بودم.
.....
دانشگاه ، شيمي ميخواندم و آنروزها بزرگترين آرزويم اين بود كه بتوانم داستاني بنويسيم كه توجه همه را به خود جلب كند. داستاني كه مثل بمب در شهر صدا كند. شب و روزم بود و اين آرزو.
در دانشگاه ، جو ادبياتي كه چه عرض كنم ، هنري هم نبود و كسي به داستاننويسي و اين چيزها علاقهاي نداشت و همرشتهايهايم همه سرشان در محلول و جدول مندليف و آزمايشگاه و ... بود. بعد از گذشت مدتي ، بالاخره با سه نفر آشنا شدم كه آنها هم مثل من تنشان براي اينجور كارها ميخواريد و اهل نويسندگي و داستان و از اينجور حرفها بودند.
معمولا عصرها كه بيكار ميشديم ، يك يا دو روز در هفته دور هم جمع ميشديم و داستانها و متنهايمان را براي هم ميخوانديم و كلي حال ميكرديم. هي ، يادش به خير...

.....
چند وقتي بود كه اصلا حال و حوصلهي چيزي را نداشتم و اعصاب و روانم بدجوري به هم ريخته بود. تقريبا ميتوانم بگويم كه به نوعي افسردگي دچار شده بودم. نميدانم ، شايد هم دلم حال و هواي عصرهاي دانشگاه و نشستهاي داستانخواني را كرده بود!
اوضاع به همين منوال ميگذشت كه روزي يكي از دوستانم من را به يك تولد دعوت كرد. اول قصد رفتن نداشتم اما بعد با خودم گفتم ، بروم ، شايد حال و هوايم عوض شود. نكتهي جالب اين بود كه تولد در ظهر برگزار ميشد! اين اولين و تا الان آخرين تولدي است كه من ديدهام كه در ظهر برگزار شود!
خلاصه با هزار اميد و آرزو راهي تولد شدم و كلي هم دلم را صابون زده بودم كه اگر بروم آنجا و ببينم كه يك سري جوان دور هم جمع شدهاند و فلون و فلان ،چه احوالي كه به من دست نخواهد داد...!
.....
با سردرد و و افسردگي مضاعف از مهمانها خداحافظي كردم و تولد را ترك كردم. از اولش هم به دلم افتاده بود كه اين تولد اصلا حال نخواهد داد! آخر من نميدانم كدام آدم عاقلي تولد را سرظهر ميگيرد كه آن الاغها گرفته بودند!؟
تا سيد خندان پياده آمدم بلكه كمي حالم عوض شود. هنوز به پل نرسيده بودم كه ناگهان ياد چيزي افتادم. ياد خاطرات قديمي ، ياد ياران ،ياد دوست.
يادم افتاد كه خانهي يكي از دوستان دانشگاهي كه با هم جلسات داستانخواني داشتيم ، رسالت است. بدم نميآمد كه با او تجديد ديداري داشته باشم و يادي از قديمها بكنيم ؛ از ايام شباب! تلفني آن دور و ورها پيدا كردم و با او تماس گرفتم. خيلي خوشحال شد اما عذرخواهي كرد و گفت مهمان دارد و نميشود من به خانهاش بروم. گفت تا يكي – دو ساعت ديگر مهمان دارد.
اصلا انگار آنروز ، روز نحس من بود. آن از حال گرفتهام ، آن هم از آن تولد مسخره ، اين هم از رفيق قديمي...! بدتر از اين هم ميشود؟! بد بياري پشت بد بياري... مدتي را همينطور براي خودم پلكيدم و پشت ويترين مغازهها سير كردم و بعد هم رفتم به يك كتابفروشي.
تورق كتابها كه تمام شد ،نگاهي به ساعتم انداختم. حدود يك ساعت و نيم از تماس تلفني با دوستم گذشته بود. تا آن موقع ، احتمالا ديگر مهمانش رفته بود و من ميتوانستم به خانهاش بروم.
با خودم گفتم قبل از اينكه بروم دوباره تماسي با او بگيرم تا از رفتن مهمانش مطمئن شوم. دست كه در جيب واماندهام بردم ، دريغ از يك دوزاري،يك توماني ، بيست ريالي ، چيزي. هيچ! خالي خالي بود. با گردن كج پيش صاحب كتابفروشي رفتم و تقاضاي يك سكه براي تلفن كردم. نه تنها او سكهاي نداشت ،مشتريان هم هيچكدامشان سكه نداشتند.
از كتاب فروشي زدم بيرون. مغازه هاي اطراف هم نااميدم كردند. حالا نوبت به عابرها رسيده بود: " آقا شما سكه داريد؟ خانوم شما خورد هست خدمتتون؟ مادرجان سكه همرات داري؟ برادر يه تومني داري؟ ببخشيد حاج آقا دوزاري خدمتتون هست؟ ، ببخشيد من گدا نيستم ولي..."
انگار تخم ملخ را سكه....(ببخشيد،اشتباه شد!) انگار تخم سكه را ملخ خورده بود! البته بعيد هم نبود،در آن روز گند كه روز بدشانسيهاي من بود، هر بلايي به سرم ميآمد ، كاملا طبيعي بود. بالاخره تصميم گرفتم كه بدون تماس تلفني به خانه دوستم بروم. آخر آخرش اين بود كه به خانهي او ميرفتم و هنوز مهمانش نرفته بود و نميتوانست پذيراي من باشد ديگر! دنيا كه به آخر نميرسيد!
.....
زنگ را كه زدم ،بعد از چند دقيقه آمد پايين و بعد از حال و احوال گفت مهمانش هنوز نرفته است. خيلي عذرخواهي كرد. ميگفت با مهمانش رودربايستي دارد و نميتواند من را به داخل دعوت كند. هرچند از اين موضوع خيلي ناراحت شدم ، اما حداقل ديدن يكي از دوستان قديمي در آن روز مزخرف ، ميتوانست آرامشبخش باشد.
خداحافظي كرديم و دوستم باز هم عذرخواهي كرد و گفت:
- ميدوني؟ داريم راجع به يه موضوع كاري صحبت ميكنيم ، حقيقتش من با مهران خيلي رودربايستي دارم و گرنه حتما ميگفتم بياي بالا
+ مهران؟! كدوم مهران؟!!
- مهران مديري
+ جد د د د د دي ميگي؟ پسر تو ميدوني من آرزوم اينه كه برا يه بارم كه شده مهران مديريرو از نزديك ببينم؟
.....
به همراه دوستم در راهروي ورودي ، در حال نزديك شدن به درب ورودي خانهاش بوديم و همهي فكر و ذكرم اين بود كه به مهران مديري چگونه سلام كنم. چه بگويم؟ چه كار كنم؟ حتما اگر يك جك بامزه تعريف كنم از من خوشش خواهد آمد! يا چطور است مثل يك آدم معمولي با او برخورد كنم؟ اگر او را اصلا آدم حساب نكنم ، توجهش را بيشتر جلب ميكنم ، نه؟!!!
آن چند قدم بود و چندين و چند فكر و خيال خلاقانه كه در سرم ميگذشت! به سرم زد كه اگر با يك پشتك وارو جلوي مهران حاضر شوم ، صد در صد از من خوشش ميآيد و ميتوانم با او همكاري كنم. سرتان را درد نياورم ،مهران مديري جلوي دوربين كجا و مهران مديري خانهي دوستم كجا! نه اينكه تحويلم نگيرد، نه ، اما من هر چه بيشتر در جلب توجه او تلاش ميكردم ، او كمتر توجه ميكرد. 
يك جك هم برايشان تعريف كردم. شايد بيمزهترين جكي كه خودم شنيده بودم اما آن لحظه هيچ چيز ديگري به ذهنم نميرسيد. ديدار كه به پايان رسيد ، دوستم به مهران گفت كه: "سروش هم اهل نوشتن است ، اگر برنامهاي چيزي بود ، خبرش كن ، كارش بد نيست". مهران مديري هم شماره تماسم را گرفت كه در صورت نياز به من رنگ بزند.
.....
شب شده بود و من در اتاقم روي تختم لم داده بودم كه تلفن زنگ زد. مهران بود! گفت كه براي كار جديدش نياز به بازيگر دارد و من ميتوانم براي تست بروم. من هم كه تا آن شب حتي يك لحظه هم به بازيگري فكر نكرده بودم و تمام فكر و ذكرم نويسندگي و داستاننويسي بود ، نپذيرفتم و خلاصه خداحافظي كرديم و ...
.....
با خودم فكر كردم كه بالاخره هرچه باشد طرف مهران مديري است و دلم راضي نميشد كه اين فرصت را از دست بدهم. فرصتي كه من هيچوقت به آن فكر نكرده بودم و شايد هيچ علاقهاي هم به آن نداشتم! اما از طرفي هم من را چه به بازيگري؟! من كه آرزوي نوشتن بهترين داستانها را داشتم ، حالا بروم بازيگر بشوم؟!!
شب را تا خود صبح با همين فكر گذراندم. از خواب كه بيدار شدم با مهران تماس گرفتم و نسبت به پيشنهاد ديشبش اعلام آمادگي كردم.
.....
گروهي كه مهران جمع كرده بود ، تقريبا 4-3 نويسنده داشت. يك روز پانزدهتا از نوشتههايم را انتخاب كردم و براي مهران بردم. بعد از اينكه آنها را خواند ششتايشان را پسنديد و گفت اين ششتا را كار ميكنيم. از آن روز به بعد من نوشتههايم را براي مهران ميبردم و يكي درميان ميپسنديد و خلاصه اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه من به پركارترين نويسندهي آن گروه تبديل شدم و حالا روبروي شما ايستادم و لبخند ميزنم و ميگويم:
"خوشبختم، سروش صحّت!"
۱) حالا شما فكرش را بكنيد اگر من در آن دانشگاه قبول نميشدم
2) اگر با آن سه نفر كه تنشان مثل من خوارش نويسندگي داشت ، آشنا نميشدم
3) اگر آنروزها حال گرفتهاي نداشتم
4) اگر آن روز ظهر! به تولد دعوت نميشدم
5) اگر در آن تولد به من خوش ميگذشت و نميزدم بيرون
6) اگر به جاي راهي شدن به سمت سيد خندان ، به سمتي ديگر روانه ميشدم
7) اگر ناگهان ياد دوست قديمي زمان دانشگاهم نميافتادم
8) اگر كتابفروشياي حوالي سيدخندان نبود
9) اگر صاحبكتابفروشي ، مغازه داران ديگر ، عابران ، آنحاجآقا و آن خانم محترم يك سكه براي تلفن كردن داشتند
10) يا حتي اگر تا آن موقع موبايل اختراع شده بود!
11) و اگر دلم را به دريا نميزدم و بدون هماهنگي قبلي به خانهي دوستم نميرفتم
12) يا اگر دوستم نگفته بود كه چه كسي مهمان اوست
13) اگر در پايان ملاقات ، دوستم من را به مهران مديري معرفي نميكرد
14) اگر آنشب تا صبح اتفاقاتي ميافتاد كه تصميم به نرفتن سر قرار با مهران مديري ميگرفتم
15) و اگر مهران مديري حوصله نميكرد تا آن پانزده نوشتهي من را بخواند
شايد ، شايد و شايد من "سروش صحت" نميشدم. هيچ وقت سروش صحت نميشدم، هيچوقت...!
سروش صحت به ۱۵ شرط! ۱۵ اگر و اما...
پينوشت:
- هميشه در زندگي منتظر اتفاقات مزخرف و خوب باشيد.
- اين طولانيترين پست در طول حيات دغايغ بوده است.
- سروش صحت اكنون در حال كارگرداني سريال طنز ساختمان پزشكان است. سرپرستي نويسندگان اين سريال با محراب قاسمخاني است. پيمان قاسمخاني ،ايمان صفائي و سروش صحت از ديگر نويسندگان سريال ساختمان پزشكان هستند. از بازيگران مطرح اين سريال ميتوان به بيژن بنفشهخواه و شقايق دهقان اشاره كرد. خدا را چه ديديد ،شايد من هم عضو نويسندگان يا بازيگران اين سريال شدم ، البته اگر ظهر من را به تولدي مزخرف دعوت كنيد و من بروم سيد خندان به كتاب فروشي و...