نگاهي به تکه کلام های مهران مدیری
تکه کلام های مهران مدیری
مَععع…
از جنگ 77 شروع شد و کمابیش تا همین اواخر در مقام تکهای از کاراکتر مدیری ادامه پیدا کرد.موقع گفتن این جور مععع ها باید دهان کش بیاید و حتما به دوربین نگاه کرد. باید شاهد طلبید. اوایل موقع شنیدن توقعات عجیب و غریب مریم 77 اختراع شد. بعد صوت مناسبی شد هنگام قرار گرفتن در موقعیت شگفتانگیز، جفنگ یا ناعادلانه. وقتهایی که دیگر کلام کافی نیست. بحث کردن جواب نمیدهد. طرفمان آنقدر حرف پرتی زده که فقط باید ملتمسانه دنبال نفر سوم گشت تا بر این موقعیت جفاکارانه صحه بگذارد.
در موقعیتهای خفیفتر، تنها نگاه کردن با دهان بسته به دوربین هم کفایت میکند. نمونه تاریخی سینمایی این جور نگاه را بارها در لورل و هاردی دیدهایم. وقتی لورل دوباره دست گل به آب داده و هاردی ( در حالیکه که مثلا سرش از زیر تلی از آجر بیرون آمده و آجر آخری هم هنوز سقوط نکرده!) با آمیزهای از خشم و بیچارگی به دوربین نگاه میکند و با انگشت ضرب میگیرد.
ما بعد از این تکیه کلام بارها در موقعیتهایی دنبال دوربین نامرئی گشتیم تا صاف درش زل بزنیم و دهانمان را باز کنیم و بگوییم: معععع…
ببخشید؟
فرض کنید حالا در موقعیت مععع قرار گرفتهاید. اما برای حرف طرفتان جواب دارید. از کوره در رفتهاید و اگر پایش بیفتد شما هم میتوانید ادامه دهنده یک کلکل سرسامآور باشید. نشانه کلامیاش همین است: ببخشید؟ با استرس گذاشتن روی خ و کشیدن حرف ش. کاربرد این تیکه کلام برای کاراکتر رایج مدیری در زندگی زناشوییست. وقتی مریم/ مهتاب/… خواسته پرتی دارد، یا به کنایه توهین میکند به همسر و خانواده همسرش. مدیری اینجا دیگر آن معصوم زمینی نیست که موقع گفتن مععع بود.نگاهش عاقل اندر سفیه است، خودش خوردهشیشه دارد و میخواهد استارت یک نبرد خونین کلامی را بزند. ما هم وقتی طرف حرف پرتی میزند و ما داریم از بالا نگاهش میکنیم ، ابروهامان را لنگه به لنگه میکنیم و میگوییم: ببخشید؟
ای که وَگویی یَنی چه؟
شاد و خرم و باصفا بودن روستاییها ، نگره دست راستی است که طبقه انتلکتوئل را متهم میکند به پیچیدگی غیرضروری یا متظاهرانه.گرچه کاراکتر رایج مدیری خود الگویی از مرد طبقه متوسط ایرانیست، اما رگههایی از این نوع نگاه ضداسنوب تا مرد هزار چهره هم قابل تعقیب است. از نگاه اهل بربره کیانوش مدرن شهری ، افادهای و ضعیف و نازکنارنجیست و خودش را پشت کلمات قلنبه پنهان میکند. مدیری حق را به آنها نمیدهد اما یادآوری میکند که وجود دارند. هم در سرزمینمان هم درونمان.
گذشته از این مسئله ، همه ما اسنوبها را اطرافمان دیدهایم. آنها چیزهایی میگویند که معنیاش را نمیفهمیم. ( خودشان هم گاهی نمیفهمند) پیش از شبهای برره خجالت میکشیدیم اعتراف کنیم معنی چیزی را نمیدانیم. میترسیدیم لباس تازه پادشاه را نبینیم و این را بگذارند پای حرامزادگیمان. هیچ راه کلامی برای این که بدون احمق جلوه دادن از طرف بخواهیم معنای جملاتش را توضیح دهد وجود نداشت. اما این که وگویی ینی چه؟ مثل معجزه از آسمان رسید. دیگر لازم نیست تظاهر کنیم به فهمیدن چیزی که نفهمیدیم یا از خودمان نادان بیچارهای بسازیم موقع پرسیدن. با گفتن این تکیه کلام با رندی و شیطنت به مقصود میرسیم.
من …من ..من توضیح میدم
یهودا ( داوود برره/ بامشاد/…) برای مبرا کردن خودش رازی را افشا کرده که مدیری را توی هچل خواهد انداخت. این راز معمولن به خردهجنایتهای زناشویی ربط دارد. مردان شیطنت کردهاند و رفتهاند “زووو” – یادتان هست همسران میرفتند ماهیگیری؟- اینجاست که مدیری میگفت با لکنت: من …من … من…توضیح میدم. فکر نمیکنم بشود به مردی پیشنهاد کرد موقع دردسر ـ کشف عطر غریبه روی یقه کتش مثلن- شیرین زبانیکند و این یکی را بگوید. به هر حال اگر یادتان باشد نمای بعد این من من من ها یک ساک ورزشی بود که روی کلهاش فرود میآمد و شب بود که تشک انداختهاند توی حیاط!
اینه
کاراکتر مرد متوسط شهری مدیری در جنگ 77، پاورچین و نقطهچین بری از برتریهای رایج مردانه است. شجاع نیست، قویهیکل نیست، در مقابل زنش مقتدر نیست. کارمند میانهحالیست با زندگی قسطی و زنی که احتمالن از خودش سرتر است. با این حال کی میتواند این تمنای بازگشت به اقتدار مردان قدیمی را انکار کند؟ در همان لحظات خیلی خیلی کوتاهی که بخت یارش بوده و توانسته تحسین و تایید اطرافیان و بخصوص همسرش را بخرد ، دستش را شبیه پیاله میکند و بالا و پایین میبرد و با خنده غرورآمیزی میگوید: اینه…
این ” اینه” را ما هم خیلی وقتها دوست داریم استفاده کنیم. فرصتهای بختیاری چندان نیست و کیست که نخواهد پز این لحظات را بدهد؟
مربا بده بابا
مدتهاست که جامعهشناسان ایرانی درباره فاشیست درونمان آگاهی دادهاند. هر کداممان میتوانیم به خودخواههای بیمثالی تبدیل شویم. احساس شازدهگی، طلبکاری از دنیا و انتظار از سایرین برای سرویس دادن به ما جایی درونهمهمان جا خوش کرده. با این حال صحبت کردن درباره این ور نامطبوع – که عادت به انکارش داریم- اصلن کار راحتی نیست. خصوصن اگر در مقام کسی باشیم که از این روحیات دیگری رنجیده. به ندرت میشود بدون بحثی آزارنده از زیر خردهفرمایشها فرار کرد و طرف را به این حال و هوای سلطانمنشانهاش آگاه. ولی باغ مظفر کار ما را راحتتر کرد. هم بیآنکه دردمان بیاید پذیرفتیم که خیلی وقتها در واقع با همان نخوت و خودبزرگبینی داریم میگوییم: مربا بده بابا. هم در مواجهه با چنین خردهفرمایشاتی با یادآوری شوخطبعانه این دیالوگ میتوانیم از این موقعیت غیرمنصفانه بگریزیم.
خیلی هم خوب، خیلی هم عالی
مسعود شصتچی، کارمند ساده ثبت احوال شیراز یک مشکل اساسی دارد: بلد نیست نه بگوید. کل درام سریال بر پایه همین ویژگی میگذرد. او خجالت میکشد اعتراف کند که اشتباه گرفته شده. اعتماد به نفس ندارد.مرعوب دیگران است. ناچار است سر تکان بدهد و تایید کند. ناچار است بیخاصیت و خنثی باشد. بابت همین ضعف متظاهر است. دروغگوست. همانسمتی میرود که باد میوزد. مسعود شصتچی هم ور دیگری از خود ماست. مونولوگ معروف من اشتباهی بودم در پایان سریال برای همین به دل همه نشست. حرف دل خیلیهای ماست. که قرار نبود آدمهای بدی باشیم اما متظاهر و ریاکار شدیم. توسری خور شدیم. آبزیرکاه شدیم.که در تاکسی نظرمان بستگی به نظر چهار سرنشین دیگر دارد. قربان صدقه هم میرویم و بعد جدا شدن دمار از روزگار هم درمیآوریم. این”خیلی هم خوب، خیلی هم عالی” کنایه تلخ معرکهایست برای موقعیتی که اصلن خوب و عالی نیست اما جرات اعتراف به بد بودنش را نداریم.
در یکی از این فایلهای بلوتوثی که به اسم پشتصحنه گزارشهای تلویزیون دست به دست میشود، پیرمردی را نشان میدهد که ایستاده جلوی مخروبهای و تلی از زباله. گویا محلهشان است. مجری میپرسد پدرجان اوضاعتون چطوره؟ پیرمرد که به نظر نمیرسد قصد تقلید از مدیری را داشته باشد، دستش را به شکرانه بالا میبرد و با لهجه شیرین آذری میگوید: خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!
بله..بعد مسعود شصتچی دستمان باز است که اگر کسی حال و روزمان را پرسید این جمله را در پاسخ بگوییم و انتظار داشته باشیم شنونده عاقل خود حال ما را ببیند از زانوی ما
از جنگ 77 شروع شد و کمابیش تا همین اواخر در مقام تکهای از کاراکتر مدیری ادامه پیدا کرد.موقع گفتن این جور مععع ها باید دهان کش بیاید و حتما به دوربین نگاه کرد. باید شاهد طلبید. اوایل موقع شنیدن توقعات عجیب و غریب مریم 77 اختراع شد. بعد صوت مناسبی شد هنگام قرار گرفتن در موقعیت شگفتانگیز، جفنگ یا ناعادلانه. وقتهایی که دیگر کلام کافی نیست. بحث کردن جواب نمیدهد. طرفمان آنقدر حرف پرتی زده که فقط باید ملتمسانه دنبال نفر سوم گشت تا بر این موقعیت جفاکارانه صحه بگذارد.
در موقعیتهای خفیفتر، تنها نگاه کردن با دهان بسته به دوربین هم کفایت میکند. نمونه تاریخی سینمایی این جور نگاه را بارها در لورل و هاردی دیدهایم. وقتی لورل دوباره دست گل به آب داده و هاردی ( در حالیکه که مثلا سرش از زیر تلی از آجر بیرون آمده و آجر آخری هم هنوز سقوط نکرده!) با آمیزهای از خشم و بیچارگی به دوربین نگاه میکند و با انگشت ضرب میگیرد.
ما بعد از این تکیه کلام بارها در موقعیتهایی دنبال دوربین نامرئی گشتیم تا صاف درش زل بزنیم و دهانمان را باز کنیم و بگوییم: معععع…
ببخشید؟
فرض کنید حالا در موقعیت مععع قرار گرفتهاید. اما برای حرف طرفتان جواب دارید. از کوره در رفتهاید و اگر پایش بیفتد شما هم میتوانید ادامه دهنده یک کلکل سرسامآور باشید. نشانه کلامیاش همین است: ببخشید؟ با استرس گذاشتن روی خ و کشیدن حرف ش. کاربرد این تیکه کلام برای کاراکتر رایج مدیری در زندگی زناشوییست. وقتی مریم/ مهتاب/… خواسته پرتی دارد، یا به کنایه توهین میکند به همسر و خانواده همسرش. مدیری اینجا دیگر آن معصوم زمینی نیست که موقع گفتن مععع بود.نگاهش عاقل اندر سفیه است، خودش خوردهشیشه دارد و میخواهد استارت یک نبرد خونین کلامی را بزند. ما هم وقتی طرف حرف پرتی میزند و ما داریم از بالا نگاهش میکنیم ، ابروهامان را لنگه به لنگه میکنیم و میگوییم: ببخشید؟
ای که وَگویی یَنی چه؟
شاد و خرم و باصفا بودن روستاییها ، نگره دست راستی است که طبقه انتلکتوئل را متهم میکند به پیچیدگی غیرضروری یا متظاهرانه.گرچه کاراکتر رایج مدیری خود الگویی از مرد طبقه متوسط ایرانیست، اما رگههایی از این نوع نگاه ضداسنوب تا مرد هزار چهره هم قابل تعقیب است. از نگاه اهل بربره کیانوش مدرن شهری ، افادهای و ضعیف و نازکنارنجیست و خودش را پشت کلمات قلنبه پنهان میکند. مدیری حق را به آنها نمیدهد اما یادآوری میکند که وجود دارند. هم در سرزمینمان هم درونمان.
گذشته از این مسئله ، همه ما اسنوبها را اطرافمان دیدهایم. آنها چیزهایی میگویند که معنیاش را نمیفهمیم. ( خودشان هم گاهی نمیفهمند) پیش از شبهای برره خجالت میکشیدیم اعتراف کنیم معنی چیزی را نمیدانیم. میترسیدیم لباس تازه پادشاه را نبینیم و این را بگذارند پای حرامزادگیمان. هیچ راه کلامی برای این که بدون احمق جلوه دادن از طرف بخواهیم معنای جملاتش را توضیح دهد وجود نداشت. اما این که وگویی ینی چه؟ مثل معجزه از آسمان رسید. دیگر لازم نیست تظاهر کنیم به فهمیدن چیزی که نفهمیدیم یا از خودمان نادان بیچارهای بسازیم موقع پرسیدن. با گفتن این تکیه کلام با رندی و شیطنت به مقصود میرسیم.
من …من ..من توضیح میدم
یهودا ( داوود برره/ بامشاد/…) برای مبرا کردن خودش رازی را افشا کرده که مدیری را توی هچل خواهد انداخت. این راز معمولن به خردهجنایتهای زناشویی ربط دارد. مردان شیطنت کردهاند و رفتهاند “زووو” – یادتان هست همسران میرفتند ماهیگیری؟- اینجاست که مدیری میگفت با لکنت: من …من … من…توضیح میدم. فکر نمیکنم بشود به مردی پیشنهاد کرد موقع دردسر ـ کشف عطر غریبه روی یقه کتش مثلن- شیرین زبانیکند و این یکی را بگوید. به هر حال اگر یادتان باشد نمای بعد این من من من ها یک ساک ورزشی بود که روی کلهاش فرود میآمد و شب بود که تشک انداختهاند توی حیاط!
اینه
کاراکتر مرد متوسط شهری مدیری در جنگ 77، پاورچین و نقطهچین بری از برتریهای رایج مردانه است. شجاع نیست، قویهیکل نیست، در مقابل زنش مقتدر نیست. کارمند میانهحالیست با زندگی قسطی و زنی که احتمالن از خودش سرتر است. با این حال کی میتواند این تمنای بازگشت به اقتدار مردان قدیمی را انکار کند؟ در همان لحظات خیلی خیلی کوتاهی که بخت یارش بوده و توانسته تحسین و تایید اطرافیان و بخصوص همسرش را بخرد ، دستش را شبیه پیاله میکند و بالا و پایین میبرد و با خنده غرورآمیزی میگوید: اینه…
این ” اینه” را ما هم خیلی وقتها دوست داریم استفاده کنیم. فرصتهای بختیاری چندان نیست و کیست که نخواهد پز این لحظات را بدهد؟
مربا بده بابا
مدتهاست که جامعهشناسان ایرانی درباره فاشیست درونمان آگاهی دادهاند. هر کداممان میتوانیم به خودخواههای بیمثالی تبدیل شویم. احساس شازدهگی، طلبکاری از دنیا و انتظار از سایرین برای سرویس دادن به ما جایی درونهمهمان جا خوش کرده. با این حال صحبت کردن درباره این ور نامطبوع – که عادت به انکارش داریم- اصلن کار راحتی نیست. خصوصن اگر در مقام کسی باشیم که از این روحیات دیگری رنجیده. به ندرت میشود بدون بحثی آزارنده از زیر خردهفرمایشها فرار کرد و طرف را به این حال و هوای سلطانمنشانهاش آگاه. ولی باغ مظفر کار ما را راحتتر کرد. هم بیآنکه دردمان بیاید پذیرفتیم که خیلی وقتها در واقع با همان نخوت و خودبزرگبینی داریم میگوییم: مربا بده بابا. هم در مواجهه با چنین خردهفرمایشاتی با یادآوری شوخطبعانه این دیالوگ میتوانیم از این موقعیت غیرمنصفانه بگریزیم.
خیلی هم خوب، خیلی هم عالی
مسعود شصتچی، کارمند ساده ثبت احوال شیراز یک مشکل اساسی دارد: بلد نیست نه بگوید. کل درام سریال بر پایه همین ویژگی میگذرد. او خجالت میکشد اعتراف کند که اشتباه گرفته شده. اعتماد به نفس ندارد.مرعوب دیگران است. ناچار است سر تکان بدهد و تایید کند. ناچار است بیخاصیت و خنثی باشد. بابت همین ضعف متظاهر است. دروغگوست. همانسمتی میرود که باد میوزد. مسعود شصتچی هم ور دیگری از خود ماست. مونولوگ معروف من اشتباهی بودم در پایان سریال برای همین به دل همه نشست. حرف دل خیلیهای ماست. که قرار نبود آدمهای بدی باشیم اما متظاهر و ریاکار شدیم. توسری خور شدیم. آبزیرکاه شدیم.که در تاکسی نظرمان بستگی به نظر چهار سرنشین دیگر دارد. قربان صدقه هم میرویم و بعد جدا شدن دمار از روزگار هم درمیآوریم. این”خیلی هم خوب، خیلی هم عالی” کنایه تلخ معرکهایست برای موقعیتی که اصلن خوب و عالی نیست اما جرات اعتراف به بد بودنش را نداریم.
در یکی از این فایلهای بلوتوثی که به اسم پشتصحنه گزارشهای تلویزیون دست به دست میشود، پیرمردی را نشان میدهد که ایستاده جلوی مخروبهای و تلی از زباله. گویا محلهشان است. مجری میپرسد پدرجان اوضاعتون چطوره؟ پیرمرد که به نظر نمیرسد قصد تقلید از مدیری را داشته باشد، دستش را به شکرانه بالا میبرد و با لهجه شیرین آذری میگوید: خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!
بله..بعد مسعود شصتچی دستمان باز است که اگر کسی حال و روزمان را پرسید این جمله را در پاسخ بگوییم و انتظار داشته باشیم شنونده عاقل خود حال ما را ببیند از زانوی ما
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:45 توسط ســمانہ. آتنا
|
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ