رضا عطاران:مهران به من می‌گفت:«كچل شدی، بی‌ریخت شدی، پیر شدی،  

رضا عطاران: بعد از ساعت خوش با وانت کار می کردم!

عکسم که از مهران مدیری بزرگ تر چاپ می شد، کیف می​کردم


از اول همین‌طور بودید؟ حتی آن موقعی كه ساعت خوش را بازی می‌كردید؟

اوایل كه اصلا یك چیز دیگر بود و اصلا قابل توصیف نیست. اوایل با هم بحث می‌كردیم و كری برای هم می‌خواندیم كه عكس چه كسی روی جلد یا بزرگ‌تر كار شده است. حالا یك بخش شوخی و یك بخش جدی بود. مثلا من واقعا از صمیم قلب خوشحال می‌شدم كه عكس من یك جایی بزرگ‌تر از مهران مدیری چاپ می‌شد، می‌رفتم به بچه‌ها نشان می‌دادم و می‌گفتم ببینید اینجا عكس من را بزرگ‌تر از مهران زدند. حالا این وسط یكی دلخور می‌شد یا آن كسانی كه كمتر عكس‌شان می‌خورد، می‌آمدند در عكس‌های دسته‌جمعی حتما می‌ایستادند كه عكس‌شان بیشتر كار شود چون آن موقع اصلا شرایط اجتماعی مثل حالا نبود. شرایط به شكلی بود كه انگار ما 16-‌15نفر یك دفعه از دل یك طنز پیر و فرسوده بیرون زده بودیم. فقط این هم نبود. خیلی هم به طنز ارتباطی نداشت، یك عده جوان بودیم كه داشتیم كار می‌كردیم و این جوان‌بودن ما و شكل و شمایل‌مان با آن خط ریش‌های مُد روز و موهای روغن زده و اینکه سعی می‌كردیم خوب لباس بپوشیم و... اینها همه آن دوره باعث شده بودند كه جلب توجه كنیم و مردم دوستمان داشته باشند.

هر کدام هم یک شکل بودید؟

جدا از اینكه خود كار هم نو و جدید بود و شكل و شمایل و احساس عجیبی در آن وجود داشت كه خودمان هم خیلی جذب می‌شدیم.

در «ساعت خوش» تنوع بازیگر وجود داشت كه خودمان از این تنوع بازی‌ها لذت می‌بردیم. مثلا من همین سبك رئال را آن زمان هم دوست داشتم. هر كسی هم یك ظاهر و فیزیكی داشت. یك نفر چاق بود و یك نفر به درد آیتم‌های پر حركت می‌خورد و... مثلا هرجا قرار بود نقشی كارهای محیرالعقول و عجیب‌وغریب بدنی انجام بدهد حتما از ارژنگ استفاده می‌كردیم. شكل كار‌، تصویر، آدم و آن‌ جوانی و شادابی‌ها باعث می‌شد همه تیپ مردم دوستش داشته باشند.


--------------------------------------------------------------------------------


اواخر ساعت خوش به مشکل خورده بودیم


نوستالژی ما كه نوجوانی‌مان را در آن سال‌های «ساعت خوش» گذراندیم این است كه یك‌بار دیگر بچه‌های ساعت خوش دوباره دور‌هم جمع شوند. اما هر كسی به یك سمتی رفت و برای خودش كاری دست و پا كرد و دیگر هیچ‌وقت جمع نشدید. انگار هر كسی شخصیتی شد كه دیگر به سختی می‌توانستید با‌ هم كنار بیایید.

این چیزی كه می‌گویید درست است. ما اواخر همان كار هم دیگر به مشكل خورده بودیم. بالاخره چقدر و تا كی یك كاری می‌تواند زیبایی داشته باشد كه بیشتر از 3-2 سال طول بكشد؟ «ساعت خوش» اگر به همان شكل ادامه پیدا می‌كرد حتما اتفاق‌های بدتری برایمان می‌افتاد.

کدامیک از بچه‌های دوره شما استعدادهای خیلی بزرگی بودند؟ چون خیلی بازیگران خوب و با ذهنیت خوبی بودند.

من چون همین ژانر خودم، رئال را دوست دارم بیشتر توجه‌ام جلب بازیگرانی می‌شود كه در این سبك بازی می‌كنند. من بازی سعید آقاخانی را خیلی دوست دارم. حمید لولایی را همین‌طور. نوع بازی او طوری است كه حتی با اتفاقات فانتزی اگر قرار باشد رئال و قابل فهم بازی كند‌، باز یك جوری بازی می‌كند كه برای آدم زیباست. نادر سلیمانی هم همین ویژگی را دارد و به همین نوع بازی نزدیك است. حتی خود مهران مدیری هم اینطور است.


--------------------------------------------------------------------------------


شفیعی جم نقش اول فیلم بیضایی بود


آن مانعی كه سر برنامه «ساعت خوش» برای شما و كارتان ایجاد شد چقدر در زندگی شما تاثیر داشت.

اگر شرایط آن موقع را بدانید حتما به این نتیجه می‌رسید كه تاثیر زیادی داشته. فكر كن ما اواخر كار «ساعت خوش» كه بودیم، فیلمسازان بزرگی مثل آقای بیضایی، آقای مهرجویی، آقای افخمی و... كه حالا همه را دقیق یادم نیست آمدند و با ما برای كارهای سینمایی صحبت كردند. هر كدام از ما قرار بود با یكی از این بزرگان كار كنیم. یعنی صحبت‌ها شد و بازیگران هم انتخاب شدند. مثلا رضا شفیعی‌جم قرار شد در فیلم آقای بیضایی به نام «چه كسی رئیس را كشت» نقش اصلی باشد. واقعا در اوج بودیم و احساس می‌كردیم حالا در قله موفقیت هستیم و دیگر همه‌چیز تمام شده و آینده ما برای همیشه تضمین است. در آن شرایط رؤیایی یك دفعه به ما اطلاع دادند كه ممنوع‌كار هستیم. آن فیلم‌ها هم ساخته نشدند. علاوه بر آن خود ما هم كه دیگر نمی‌توانستیم كار كنیم. بعضی‌ها مثل مهران مدیری و ارژنگ امیر‌فضلی ممنوع‌كاری‌شان تا 3 سال طول كشید. من تا یك سال و نیم ممنوع‌كار بودم و تمام شد. منتهی بعد قرار شد كه دیگر هیچ‌‌‌‌‌وقت بیشتر از 2 یا 3 نفرمان در یك كار نباشیم.

علت این ممنوع‌كاری‌ها چه بود؟

هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وقت نگفتند ، دلیل آن عنوان نشد.

مدیری پس از 18سال به من چه گفت؟


همین باعث شد شما دیگر هیچ‌وقت با هم كار نکنید؟

بله، به‌همین‌‌خاطر بود چون گفته بودند 3، 2 نفر بیشتر در یك كار نباشیم، خودمان سعی می‌كردیم این كار را انجام دهیم بعد هم دیگر تبدیل به عادت شد. راستی امروز یك روز خیلی جالب و خاصی بود. امروز بعد از 18 سال من با آقای مدیری در سریال «قلب یخی» سر یك صحنه با هم بازی داشتیم. هر 2 احساس خاصی داشتیم. خیلی جالب بود. مرتب به یکدیگر می‌گفتیم 18‌سال گذشت. مهران به من می‌گفت:«كچل شدی، بی‌ریخت شدی، پیر شدی، مو و ریش رنگ می‌كنی، رضا 18‌سال گذشت.» خیلی از این حرف‌ها به یکدیگر زدیم.

شما بزرگ‌تر هستید یا آقای مدیری؟

مهران بزرگ‌تر است ولی ماشاءلله خوش‌تیپ‌تر و جوان‌تر مانده.

شما چه مسیری را برای رسیدن به آن اوج «ساعت خوش» طی كردید؟ چقدر سختی تحمل كردید؟ یا اتفاقی بود؟

نه اتفاقی كه نبود. ما خیلی انرژی می‌گذاشتیم. از جایی هم كه احساس كردیم مردم دوست داشتند و آن اتفاق‌ها افتاد كه دوست داشتیم عكسمان بزرگ در مطبوعات كار شود‌، سعی كردیم این را تقویت كنیم و رشد بدهیم. خودم چون آنجا می‌نوشتم، سعی كردم متن‌های بهتری بنویسم. بعد سعی كردم به طرف بازی رئال بروم كه به‌نظر خودم بهتر بود. قرار بود یك سریال كار كنم كه درست 2 قسمت از آن را كه ضبط‌ كردیم ممنوع‌كار شدم. آن​کار «زیر آسمان شهر» بود كه بعدا این اسم را سر كار بعدی که می​نوشتم، روی قسمت اول آن گذاشتم.

باتشکر از دوست خوبم زهرا